دیدو نامه
دیدو نامه یا دیوان عالی دیدویی
در آن دیرین روزگاران , که داشتند مردمان لبانی خندان, دلی فرخند و خجسته و شادمان,نبودند آگه و هوشیاران,سر اندر کف برف برده چو شتر مرغان, اندک خردمندان برگرفته زبان بر دهان از ترس جان و بدند در زبان خموش پنهان.خردی بیش نبودم به سال 1376-1375 در آن هنگامان! ننه بزرگم بود هنوز در میان زندگان,خداوند بیامرزد همه ی رفتگان.هنوز هم ندای گرمش هست در گوشم گوش نوازان.ننه ام بود دامنه ای,بزرگ زاده و نژاده ای. بزرگ زاده ای از نژاد پیشوایان.پدرش بود آموزگار آبادی. نیای پیش از او قرآن نویس و قرآن خوان جملگی. ننه ام بود سیده فاطمه بیگم نامش.مهربان و شوخ سرشت و خنده رو اخلاقش.رفیقش جا نمازش,همدمش کتاب خدا و تسبیح چوبینش.بفرست بر روان پاکش درود ایزد و پیام آور نیکش. از برایت می گفتم اوصاف ننه ام, در مه آلود خاطرات بچگی ام,شیرین سخنانش, داستان هایش,نمکین شعرهایش کوبند بر سنگ خاطرم چو پتکان,چنان که تو گویی پولاد کوبند آهنگران. یادم آمد آن پرده ی زندگی ام در آن زمان: پای به گرد کرده,بنشسته بر گرد ننه چو پروانه,دست بر زیر زنخدان ,فرورفته در دریای فسان,داستان رستم,پهلوان بود همی رستم نه,یادم آمد هان! بود پنبه پهلوان!از کلیل و دمنه و کچل حسن, نمکی و مثنوی معنوی و گاهی هم گلستان. در میان این همه گلبن درین پالیز گل,از زبان مردمی,سینه به سینه,زاد به زاد تا کهن داستان های ادب پارسیان,شگفت داستانش بود از برایم دوال پا افسان! ننه ام می گفت : از برایت بگویم زهرا جان! دوال پا جانوری است همانند انسان,دارد بس دراز پاها و دستان!اگر گیرت بیاورد با گول و کلک می شود بر کول و کمرت سواران,می پیچد بر دور کمرت پاهایش را چونان,که انگار که کرده اندبر گرد کمرت حلقه ای بس تنگ و دواران. خرش از پل گذشته الان.هرچه را دلش بود خواستاران,دهد بر در گوشت دستور : هان!بیاور برایم غذا و آب و نان! برو این جا و آن جا,هر کجا گویم,هر مکان! اگر سر نیاوری فرود ,نگذاری دستوراتش به روی دیدگان,پاهایش را در کمر و شکمت فشار می دهد آن چنان,که دنیا برگرد سرت شود گَردان.تو هم پیروی کنی از دستوراتش به اجباران,وقتی از رمق در رفتی,از پا خواستی بیفتی.داشت از تنت جان می رفت مفتی مفتی,به او گویی : ای فلان فلان !دارد از کفم می رود جان!اندکی درنگ کن تو را به ایزدمنان! او که بیند مرکب گوش به فرمانش جان بر کف است.اندکی از فشارش می کشد دست. گرخواهی ز دستش بکشی راحت نفسی, باید داشتته باشی پولادین اراده و همتی. ننه جان نیست بی خودی, کشکی کشکی,کار هر کسی!باید هر آنچه خواست نگیری بر گوش, گر آنقدر فشار داد که داشتی می رفتی از هوش,شکمت را کرد تو,داشتی می شدی مثل موش!وقتی دید فشار و زورش کارگر نشد,ولت می کند,می رود در آن هنگام,زهرا جان شیرینی وردار بخور,تا شوی شیرین کام. حال که می گذرد بر ذهنم گوهر سخنان ننه ام می رود مثالی چنین بر اندیشه ام: دوال پا و زور و فشارش نیست فقط افسانه ای,این افسانه هست نشانه ای,نشانه ای از ایران و خاکش,ستم دیدگی مردمش,بر باد رفتن نفتش,سرمایه اش. از زمانی که دانستند ایران دارد نفت,یه قطره اش هم درست حسابی تو جیب مردمش نرفت. یا تو دست و دهان بیگانگان و انگل.ستان یا عر.اق و لب.نان و فلس.طین و س.پ.ا.ه پاس.دار.ان. رهایی از دست و پای دوال پایانی این چنین,به قول ننه ام می خواهد اراده و همتی پولادین. ننه جونم قبرت شود نور باران,با این که نداشتی کاری به کار کسی تو این جهان, بود شیرین سخنانت راه نجات این مردمان. از این ن.ف.ت,معدن,پول و سرمایه بر باد دهندگان!!! با اندکی ترس و لرز اسفند۸۹ ز.ی اندر حکایات یافتم چون زهرایان چند شخصیتی همی بود در هر زمان یکی از .شخصیت هایش را جلوه همی بنمود و نمایان همی ساخت یکبار زهرایان روی سخنش با یار دیرین و همیشگی اش سحر همی بود، که گویا سحر قشنگ تر از پریا شبا تو کوچه نریا......دزدن کاپشنتو میدزدن...ها؟ ، پاسخ پیامک پرانی ها و میس کال اندازی های پیاپی زهرا را همی نداد زهرایان خشمگنان همی گشت در این بین شخصیتی از شخصیتهای زهرایان که داش مشتی همی بود گل :بنمود و پیامکی بدین سان بر سحر همی پراند (در این پیامک حاجیت به زهرایان تعبیر همی گشته است) از قدیم ندیم گفتن اوس کریم یکی،کلوم حاجیت هم یکی،اگه دیدی حاجیت زد زیر حرفشو عینهو پاچه های تنبونش حرفش2تا شد،شوما تف کن تو صورت ما و یه کف گرگی بیا وسط این تخت سلیمون،جون سگ ، سیبیلات اگه حاجیت کلومش 2 تا شه غیرتو خورده و حیا رو قی کرده ،سیبیل هر چی لوتی آتیش زده و آبروی هر چی داش مشتی برده مگه حاجیت باست ننالید که وقتی یه جو کار تو این مملک.ت بی صاحاب ، مونده نیستو حاجیت مجبوره از درد بیکاری و بی عاری مگس بسمل کنه تو باهاس هم کلومش باشی،انیس و مونسش باشی،پس این کلوم حاجیتو آویز جُف گوشات نکردی که حالا باید با بسم الله بسم الله این پیغومو بخونیو صدتا کلوم صد تا یه غاز از جلو جُف گولیای چشات شه،از ما گفتن بود.شومام نباس انقدام به خودت سخت بیگیری،یکم بیشتر میسلفیدی،بیشتر پیغوم پسغوم آخ میکردی،حاجیت یه نمکی بات راه میومدو خم به جُف کمون ابرواش .جواب پیغوم پسغوم حاجیشو داده،نه جواب میس کال حالام زیاد از این که حاجیت از دستت آتیشیه،دنیا رو به کام شیرینت تلخ نکون،جوونیتو به خودت حروم نکون،زبون به حلقوم بیگیر باس این که از دل و جیگر حاجیت در بیاری که دیگه اعصاب نازنینش از دستت خوردُ خمیرُ خاک شیر نباشه،هر وخ از ناکجا آباد پیدات شد میایی دست بوس حاجی افتاد نالوتـــــــی؟یا بیام بندازم باست؟ آره داداش اینجوریاس.زَت زیاد. سحر از همه جا بی خبر چون از خواب شیرین همی بر آمد،رو سوی گوشی همراه خود همی گرداند و دیدگان خواب آلودش بر میس کالها و .پیامهایی بس ز زهرایان روشن همی گشت چون پیامک را همی خواند،با اندکی درنگ نیشهای نازنینش وا همی شد و جهان را گلستان همی بنمود جاری همی گشت بینم مَی خودت خار مادر نَری که میایی با جُف چشات وبلاف حاجیتُ دید میزنی؟ها؟ در ذکر مصیبتی که بر سر آحاد مردم آمد و سری از سران منتصب گردید(نه منتخب) با کمال آبروریزی پس از در برداشتن هزینه ها و برنامه ها ی بسیار برای مملکت از برای جلوگیری از ازدیاد جمعیت، چنین گفت که ما نیازمند جمعیت و نیروی انسانی بیشتریم! زهرایان شعری سروده است به شرح زیر: برو شرمگین باش مگو شرم چیست که سرمایه ی ماست مالی است شرم یکی نیست به تو آخر بگوید برو خاک بر سرت ، تف به رویت چه قدر اندیشه کردی تا بگویی تنها تو.لید مثل است راه چاره جویی تمام پشمشان ریخت مردم بدین حرف گرفتند انگشت بر دهن از فرط شگرف مردم دنیا به ما هر هر خندیدن شما به بدبختی مردم رِس حاجی جان! چی کار به ازدیاد جمعیت داری قدٌت را قربان! برو این جا و آن جا دلبری کن تو چی.ن و رو.سیه هِی نف.ت حروم کن در آن هنگام که مردم گشنه نان شب اند با چه توانی دِگر تولید اولاد کنند؟ به خدا ما خرج خود را در می آوریم به زور! حالا جمعیتمان هم زیاد گردد؟بلا به دور هر فکری زان کلٌه ی پوکت گذشت زودی آن را پشت تریبون مبر! اندکی مز مزه کن آن فکر را بعد اگر آقا گذاشت سیه روز کن مردم را ۶/۳/۱۳۸۹ پنجشنبه ایزدِ نهان دانِ پوشنده زشت خداوندِ گیهان خدیوِ بری از پلشت آن مهر گویِ مهربانِ مهرورزِ مهردین، خداوندگار آن درنگ پیشه ی دادگرِ نیک گذر، گنه آمرزگار ندانم کو چرا بر دیوسیرتانِ درون پریشان مردم کُشانِ تخمِ دوزخ افشان بر نادان فریبانِ پر آفند بر اورنگ خواهانِ گمانه افکند بر ستم گرانِ ستم کن به نام خدا بر اهرِمن پرستانِ آیین نما چونان با درنگ و مهر و گذر، منش می کند گویی ز بادافراشان چشم پوشی می کند خداوندا به گیتی فروزیت قسم به فر و شکوه و بزرگیت قسم مذار این چنین پراکنده جور بگیر شهریاری زین دستگاه زور ۷/۳/۱۳۸۹پنجشنبه آورده اند که روزی منگوله گوش میرزا ملقب به شوی گِرام از برای آزردن همسرش این سخن به دروغ از وی پیدا آمد که: ای هم سر و هم بس.تر من, دست از من همی شوی و در اندیشه ی گُّزیدن شوی دیگر باش چون من دست از خویش شسته و در فکر کوچ سوی دادار هور همی باشم. گیهان خدیو(خدای عزوجل)بر سرم منت همی بنهاد و مرا رو به سوی خویش فرا همی خواند. گردش گنبد سپهر مرا به پیکارگاه سبزیان شوریده حالِ گسسسته از بند جهان با اهرِمنان و دیوان پتک بر دست(بات.وم به دست)همی کشاند. همسرش پس از نیوشیدن(شنیدن)این سخن , افسار تِلِنگ از کف همی بنهاد(بادهای اندرون شکمش از بم بیوه گشتن به بیرون پراگنده همی گشت.) زه آب دیده همی روان ساخت و اشک بود پشت اشک کَز رخسارش سرازیر همی گشت. بدو گفت: مگر تو همسر اختیار کرده ای کو را در گردبادهای سخت روزگار و سنگ باران حوادث تنها بنهانی؟ شوی با واژه های دل فریبانه دل او را همی شیدا ساخت که : هم ره من در ره ناهموار زندگی , اندک توشه ای دارم و خرده جانی, فزون عشق تو در دل. اندک اتفاقی برایم پیش همی افتاد. یکی از اهریمنان به زخم پتک خویش(ضربه ی بات.وم) بند انگشت کوچکم را دچار همی گردانید. همان گَه کین سخن زو پیدا همی گشت , سپهر بر گرداگرد سرش همی گردید و جهان بر دیدگانش تیره همی گشت, سینه ی زن بر تپش بیامد, از فزونی درد و غم از برای شوی. آهنگ سفر به جهان جاودان همی کرد و از بدی احوال درونش فقط داننده ی جهان نهان می دانست . شوی که زن خویش را احوالات بد بدید , سخن راست اَزو پیدا آمد. منگوله گوش میرزا زین پیشامد راست بدان دانست که هم.سرش تنها سودای او را در دل دارد و بس! در این زمانه ی بگیر و ببندی: در پنهان آگاه و فرزانه ای در پیدا بی عقل و دیوانه ای گر نخواهی بشوی هم چو شِکن.جه دیدگان دست بر دعا بر در وقت اذان کِی خدایا,مرا نگیرند برخی برادران در پی چهل روز و چهل شب هستی گوشه نِشان هاتف آید به سوی تو خشم گِنان گوید در گوشَت که : هان, ای نادان گر خواهی نیفتی به چنگ دیوسیرت برادران در هنگام زدن سخنان 30آ30 در جمع یاران بزن خودت را به اون راهان انگار نه انگار که هستی آگه و هوشیاران همگی مردمان می دانند در این روزگاران: سخن دادخواهی می برت از کَفَت جان زده اند خود را به دیوانگی , جمله خردمندان چه خوش گفت فردوسی پارسی گرا: نهان گشت آیین فرزانگان پراگنده گشت نام دیوانگان پدر سگ تر از خود در جهان دیده ای؟ گفت : گر تو هم بین سگان بدسگال می زیستی و با کمک آنان به قدرت می رسیدی و چندین رنگ برچهره می ریختی و مردم را سیاه می کردی بودی.پدر سگی را دیدم امام زاده نبود ولی چون بر گرد پدرسگ بزرگ زاده ای چون من طواف می کرد او را به جاه و منزلت رساندم و چون شیوه و روش پدر سگان این گونه بُوَد که ابتدا مردم را با ذغالِ وعده ی بی عمل و حرف بی اثر سیاه می کنن, بدین گونه او را بر صندلی نشاندم. گر خواهی چو من شوی پدر سگ ترین در دنیا پوست سگ بکش رو سرت به اسم ا.سلا.م پوست سگ کم کم جذب پوستت می شود ابلیس پر تلبیس هم از تو خوشحال می شود قافیه چو تنگ آید شاعر به جفنگ آید! پا نوشت : ببخشید آقای پدرسگ شما پیش کی سیاه قلم کار کردید که تونستید یه ملتُ سیاه کنید؟ جواب: از اسرار خفیه ی الهی است. همه روی گشته از گُنده مال بعضی وقتا تاثیر یکی دوتا جمله از یه کتابِ ۵۰۰ صفحه ای بیشتره ولی من چون عادتمه خیلی زبون می ریزم زیاد مینیمال با خط مشی ام منطبق نیست و خواسته های درونیمو ارضا نمی کنه ولی من الان نیک بر آن دیدم که سخن در بیخ مانده ی گلویم را با مینیمال بگویم از آن سو که از بدی و شرارت و سعایت و تضریب و سخن چینی و فتنه انگیزی و دوبه هم اندازی و ژاژخاییِ برخی اَندَر کَفَم , انگشت بر دهانم , چشم گشادم و به شگفت آمده ام که : مگه خدا نگفته خوب , خوبه , بد , بده , پس بعضیا از خوبی چه بدی می بینن که از بدی خوبی می بینن و بدی رو بر خوبی پیشه می رانند؟ اگه عر.وس جلوی خم شو کم می اورد نتیجه اش خرحمالی واسه شورش و لب خاموشی جلوی سرکوفتای خم شو بود. دست بالای دست بالاش به طلاق و طلاق کاری می کشید. دیگه حالا اگه بعضی از زن و شوورا خیلی خونسرد و سیب زمینی بودن و گوششون به این حرفا بدهکار نبود. زندگیشونو در کمال آرامش و خوشبختی ادامه میدادن و حرف مردم واسشون باد شکم بود. حالا من واستون یه حکایت از ر.ساله ی چشم.گشا از زهیر یوسانی(zoheir yousani) دگرروی گشته ی زهر.ا یو.سفی بر وزن عبید زاکانی اوردم بلکه عبرت بگیرید و اگه احیانا خواستید عر.وس یا خم شو بشید دست به چزوندن نذارید : روزکی مردکی بس غیرتی ,از روی ناز دست بر رخسار بانوی زیبا روی خویش کشیدانا و بوسکی بر لبان او زدانا , همانا زن از جهت عشوه گری , زلفان خویش , پریشان کردانا و دست بر گردن شوی خویش انداختانا.آن دو عشا..ق در بحر عش.ق فرو رفتانا که ناگاه صدای زنگ , محفل آنها را بر هم زدانا. زن رو به شوی خویش : خدایا ! در این موقع روز , چه کسی بودانا ؟! مرد رو بدو : تا در آن هنگاما من در کنار یارانا , اندکی ترس به خود راه ندیانا ! مردک رو به سوی در , آن را بازگشتانا .در پشت در کسی نبودانا ! بر زیر لب ژکیدانا : ای مردم آزارانا ! سر به دیگر سوی گشتانا : نامه ای فتادانا ! برداشت و باز گشاد آنا. متن نامه بدین گونه بودانا : ای مردک بی غیرتانا ! به عرض محضر عالی رسیدانا بانوی زیبا روی شما را با غریبه مردی دیدانا. اگر مطمئن نبودانا , به عکس های درون پاکت نیم نگاهی انداختانا. مردک که از مضمون آن براشفته بودانا , آن هنگاما که بر عکس ها کرد نگاهانا ز خشم منفجر گشتانا ! بدین گونه در برهم بزد که گویا از جا کنده شد آنا ! بیچاره زنک بود خندانا که ناگه بدو فرود آمد مشتانا(moshtana) زنک از حیث شگرف دهنش 20 متر باز گشتانا !! رو به مردک : گستاخا ! تو از چه جهت ضربت زدی ما را؟ مردک که از خشم چهره اش رو به لبو رانا : ای فا..حشه.ی را.کارا , تو بر من خیانت کردیانا ! زن که از شگفتی چشمانش ز حدقه افتاده بود بیرانا ! به شوی خشمناک خویش : چرا شروور(sherrover) گویانا؟ من به تو خیانت کردم کدامین هنگاما؟ مردک پاکت را بدو دادانا ! جهان بر دیدگان زن تیره گشتانا ! که ناگه از هوش رفتانا ! در آن هنگام که آمد هوشانا , گفت : ای عزیز یارانا ! من بر تو خیانت نکردم. به قرآنا ! مرد زنش را از بس بزد, گرفت دستش دردانا ! سیه روز زنک با دو چشم گریانا , خوب نگه کرد بدان عکسانا . فهمید کاسکی زیر کاسه بودانا ! یادش آمد در آن روزانا , به معشو..قش که بود کنون شویانا , کرده بود ایمیل عکس ها را ! زنک گفت به شویانا : می دانم که کنون نمی زنی با من حرفانا , ولی بدان ای ساده لوح شویانا , آیا به خاطر داری قبل از از.دواج هنگاما؟ که کردم به تو ایمیل عکس ها را؟ مردک که اندک خشمش فروکش کردانا , گفت : نمی توانی بمالی بر سرم گولانا ! زنک گفت : ای عزیزک شویانا , یادت نیست آن روزانا ؟ که چقدر به تو گفتانا : در کافی.نت باز نکن آنها را؟ مردک داد جواب آنا : دیدی گویی دروغانا ! من باز نکرم آنها را جز در شخصی رایانا . زن بدو گفتانا : این ها را با فتوشاپ , کردند خرابانا ! خوب بکن دقتانا ! ندادی تو پسورد ایمیلت را به کسانا ؟ افتاد بر دستان مرد لرزانا ! گفت : ای آبجی بر سرت باد خاکانا ! گوشی را برداشت زودانا ! زد بر آبجی بدسگال زنگانا : ای آبجی بی شرمانا , این چه کاری بودانا ؟ نزدیک بود زنم را دهم بر باد فنا ! من بر تو اعتماد کردانا دادم به تو پسورد ایمیل را ! خواهر شوی زد خویش را به اون راهانا . بدو فرمود : کی , كجا , چی شدانا ؟ هر چه بیرون آمد از دهان مردانا , نثارش کردانا ! زان پس کوبید بر زمین گوشی را ! بدان گه که گوشی بشکستانا ! بانویش بدو گفتانا : ای شوی دلربانا , این پنجاهمین گوشی ات هستانا ! جون من ترک کن این عادتانا ! مردک در آغوش زنک پریدانا و بدین گه آنها گشتند خوشبختانا !!! رساله ی چشم گشا زهیر یوسانی zoheir yousani نتایج اخلاقی : 1- امیدوار بود آدمی به خیر کسان , مرا به خیر تو امید نیست , شر مرسان 2- امثال این دعواها بین خونواده ها زیاده چه بین عر.وس و خم شو چه بین بقیه اقوام , بعضیا از همین فرهنگ نیک و پسندیده بهره وری می کنن و وقتی می بینن همه سرشون به خودشون بنده , هر کاری دلشون می خواد می کنن. یه کم چشاتونو وا کنین ببینین چی داره دور و برتون می گذره , این ان.تخ.ابات فقط تشریفاتی و نمادینه و ر.ا.ی.تون اصلا تاثیرگذار نیست یا برعکس . بعضیا رو با حضو.ر شما چه افتاده است؟ اندکی درنگ میبایست....... هی بهم گفتن دختر 30آ30 ننویس , میان می گیرن می برنتا ! (همین منگوله گوش میرزا) چقدر بهم گفت : از این چیزا ننویس. منم گفتم : پس از چی بنویسم؟ از گل و گیاه و سبزه و جنگل؟ اونم گفت : نه , از مسائل اجتماعی , پول و شر خر! منم گفتم : باشه می نویسم از جنگ و دعوا و کل کل ..... حالا بین خودمون باشه , اون بدبخت فقط دو کلوم در اومد گفت : انقدر از این چیزا بنویس تا بگیرنت.........من پیاز داغشو زیاد کردم. ولی با این همه نمیدونم چه کرمی(kermi) بود آخرش دلم نیومد اون نتیجه اخلاقی رو ننویسم. بهر حال هر چی باشه زهیر یوسانی ام و دختر بابا ! چه ربطی داشت؟! بگذریم... بسی رنج بردم در این روز سی همی نگارش کردم بولدوزرالدوله ی دیلمی بولدوزرالدوله ی دیلمی از آنجایی که بولدوزرچی حاذقی بوده , به زنان تیره بخت خود نیز رحم نکرده و تا زمانی که زن بیچاره می آمده طعم خوشبختی را بچشد , او با بولدوزر توی کاخ احساساتش می رفته و زن دیگری را اختیار می کرده و تمبانش دو تا می شده , به همین دلیل دارای نوادگان و اسباط بسیاری گشته که مردم را در همه ی ایران با بولدوزر خود بهره مند می سازند. از برجسته ترین و برترین نوادگان او هم اکنون کسانی هستند که تمام توان خود را به کار بسته اند که با سپردن ثروت ملت ا.ی.ر.ا.ن (طلای سیاه) به دستان باد و کمک رسانی به آوردگاه (میدان جنگ) در ف.ل.س.ط.ی.ن بیش از پیش مردم را به فلاکت بنشانند. کمک به هم نوع کار بدی نیست ولی در زمانی که هم وطنان سخت تنگدست اند و وقت باشد که به ده درم مانده اند (بیهقی رو عشقه) کاری بسیار ناپسند و به دور از خرد است , فلهذا این کار نوعی بولدوزر رانی بر احوال و شرایط اقتصادی مردم تلقی می شود . در سخن است که : چراغی که بر خانه رواست بر مسجد حرام است . از برترین بولدوزر رانی های ایشان بر کاخ احساسات مردم , مزاح نمودن ایشان با سران قدرت در جهان و فراهم آوردن موجبات تحریم و رکود اقتصادی و بی کاری هزاران جوان بی زبان است . واقعا ا.ی.ر.ا.نیان باید بر خود ببالند که در طول تاریخ کشورشان بولدوزرچیانی آمده و آنان را بر خاک سیاه نشانده اند اما آنان همچنان دست بر روی دست گذاشته و و فقط نگاه دارنده(بیننده) بوده اند! برگی از تاریخ نویسنده : زری خل و چل شماره ی یک (۱) : بعضیا که شرارت و زعارتی در طبع آنها موکد شده(با عرض پوزش از بیهقی) و ناگزیر اهریمن درون بر آنها ظفر یافته و همیشه در این اندیشه اند که با این دیوخوی که در فطرت آنها ریشه دوانده حتی می توانند سر خداوندگار را نیز گول بمالند دریغ از این که نمی دانند :ومکرومکرالله والله خیرالماکرین شماره ی دو (۲) :امثال من و سحر و ..... که به خاطر دل پاکی و نیک سرشتی سخت از همانندان شماره ی یک از پشت سر خنجر می خوریم ( در این شکل صورت پسر کشیده شده است ولی این صورت پسر می تواند مجاز از دختر هم باسد).....ها؟ نگرفتی؟...منظورم اینه که اون شماره(۲) منم اون شماره ی (۱) هم کسیه که پارسال (۱۳۸۶) بهترین دوستم {دختر!}(فکر بد نکنید) بود ولی سخت (سخت قیدی است به معنی بسیار و با شدت که به تعداد ۸۷۹ بار در تاریخ بی نظیر بیهقی به کار رفته است : به نقل از خانم یوسفیان) سخت به من خنجر زد از جلو هم نه ها! از پشت!!!! از آنجایی که زهرایان فردی بسیار گذرنده(با گذشت) و نیک آمرزگار (بخشاینده) است در پی انتقام جویی برنیامد و تنها شماره ی (۱) را به یگانه ایزد واگذار کرد.....زهرایان از این پیشامد سخت آزگار(دل آزرده) بود تا اینکه...از آن جایی که خداوند گر قرار دهد بر سر ره دشمنی ز رحمت نشان دهد دوستی دیگری باعث شد که من به زیبنده سیرتی (خوبی) دو دوست دیرینه ای چون سحر دیدوی خودم و سمیه جون پی ببرم و کمند دوستی خود را با این دو تن محکم تر کنم پروردگار با نشان دادن ویژگی های گوگول منشی ندا متخلص به :نیدا همزادی یاث رحلت, من را مستفیض گردانید البته در خور بیان است که دوستان اخیری که به گوگول منشی منسوب گشته اند نیز دارای ویژگی هایی بس پتیاره و زشت هستند و انسان(مجاز از زهرایان) از بدسگالی و دون همتی این دوستان اخیر در شگفت و انگشت به دهن می ماند! این دوستان بال های بوقلمون را از پشت بسته و دهان آفتاب پرست را از بیخ و بن سرویس کرده اند , زیرا از بوقلمون صفتی و چندرنگی فروگذار نکرده و با وجود با حال بودن و گوگول منشی بسیار دو رو بوده ودر سعایت و تضریب روی بوسهل زوزنی را کم کرده اند. این دوستان با وجود این که با زهرایان بسیار گرم گرفته و پلاس خود را بر سنگفرش دل او انداخته بودند , در پشت سر زهرایان به بد گویی و یاوه سرایی و ژاژ خایی پرداخته و به خیال خود زهرایان را الاق فرض کرده اند و در این اندیشه به سر می برند که زهرایان هنوز پی به باطن سیاه و شوخگن آنها نبرده است. اما از آنجایی که در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست , تعداد کلاغان قیل و قال پرست زیاد است سرعت خبر رسانی نیز بیشتر شده و همان کسانی که با این دوستان گوگول منش روی هم ریخته و دست به اقدام ناپسند غیبت و حرف در آوردن برای زهرایان زده اند,به این دوستان گوگول منش خیانت کرده و به گوش زهرایان رسانده اند که او چه اکاذیبی در پشت سر زهرایان به نشر رسانده است. به قول فوتبالیستی ارجمند: خبلا می لسه بلادله من(khabala milese baladale man) و در این جا خبلا می لسه خواهر من . همون کسی که باهاش میشینی پشت سر من شر و ور(sherrover) می گی , خبرارو رسونده. دست بالای دست بسیار است . اگه تو پستی , اون(شماره ی 1) از تو پست تره. تو که تظاهر می کنی با من خوبی و می ری پشت سرم بدگویی پیشه می رانی , یکی هم تو رو پیچونده و اون حرفایی رو که پشت سرم زدی به گوشم رسونده , من ارزشم بالاتر از ایناس که بخوام خاطرمو با این چیزا آزرده کنم . به دادار هور واگذارت کردم خانومی! خودش یه جا حالتو می گیره ولی من فقط یه پرسش در شبستان تیره و تار ذهنم سوسو میزنه اونم اینه که: منی که انقدر دوست داشتمو همیشه طرفتو می گرفتم , چی کارت کرده بودم که این جوری با شمشیر حرف بهم ضربت زدی؟(استفهام انکاری) چون تو اصلا دوس داری یکیو ناراحت کنی مثلا یکی که یه چیزی داره حالا هر چی هم خوشگل باشه واسه این که ناراحتش کنی می گی زشته! واست متاسفم با این خوی و خصلتت. و در این جا به این نتیجه می رسم که سحر جونم از همتون بهتره! تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد بیشه گمان مبر نهالی باشد که پلنگ خفته باشد یادگیری زبان مادری اهمیت زیادی دارد . زیرا هم زبان مادر شماست در مواقعی که شما توسط برادران جاسوس لو رفته اید و به مهمانخانه ی ۱۰ستاره ی ۱.۱.۳ دعوت شده اید ,فقط زبانتان است که می تواند با ارائه دادن خزعبلاتی چون:من غلط کردم...کی گفته من با شما مخالفم؟....واسم پاپوش درست کردن...و....مانند فرشته ی نجات عمل کرده و شما را از مهلکه نجات دهد ولی در این مورد باید بی خیال حس وطن پرستانه و وجدان خود شوید یا زمانی که شما نیاز مفرطی به مایه تیله دارید, فقط زبانتان است که به صورت مددکار اقتصادی به شما کمک می کند. این زبان است که گوینده ی رازها و هویداگر پنهانی هاست.! منظور از یادگیری زبان فقط قدرت نطق نیست بلکه سخن گفتن به وسیله ی واژه ها در قالب دستور زبان است که راهی برای رسیدن به هدف قرار می گیرد.پس اگر این قالب(دستور زبان) درست نباشد وقتی که مواد ولیه(واژه ها) در آن ریخته میشوند نمونه ای قناس (سخن بی تاثیر) حاصل می شود پس برای تاثیر گذاری هر چه بیشتر سخن علاوه بر مزه مزه کردن آن در دهان و استفاده از کلمات قلمبه سلمبه باید دستور زبان را حتی المطلوب فرا گرفت. و از آنجایی که وبلاگ بوکشولستان در راستای اهداف خداپسندانه اش خود را به هر دری می زند که شما چشم و گوشتون وا شود و یه چیزی یاد بگیرید در اینجا آموزش دستور زبان فارسی را به رشته ی آش........به رشته ی تحریر در آورده ایم: دستور زبان پارسی در زبان پارسی جملات شامل سه نوع : خبری,سوالی و امری هستند که شما در صورتی که طالب پیچاندن مخاطب هستید , می توانید آنها را به جای هم به کار برید . مثلا وقتی شما می خواهید کسی را به دنبال نخود سیا بفرستید از جمله ی امری برو برام فلان چیزو بیار استفاده می کنید ولی اگر مخاطب از اون سیریشا باشد شما از جمله ی سوالی ببینم تو کار و زندگی نداری؟ بهره می جویید. در این جا ما به تحلیل و بررسی ساختار دستوری چند جمله می پردازیم: 666سه تا 6داره: جمله خبری است و به ما می فهماند که 666سه تا 6 دارد نه شیش تا. پس اگر معنی این جمله را بفهمیم سر کلاس ریاضی گیر نمی کنیم. همه ی ما باید از اعضای 3 .1 .1 باشیم : جمله امری است ولی از آن نوع جمله هایست که هم دارای ایهام و هم دارای تهدید است : ایهام : اعضای3 .1. 1 باشیم :1-از کارمندان آن باشیم 2- از جاسوسان آن باشیم تهدید : به کلمه ی باید در این جمله توجه کنیم که نشانگر این است که اگر ما از اعضای3. 1. 1نباشیم فقط خدای عزوجل می داند که چه بلاهایی سرمون میاد بچه که از خواب پا می شه جیش داره : جمله خبری است و ما از مضمون آن در میابیم که کودکی که تازه از خواب برخواسته احساس دفع ادرار دارد(به پست قبلی مراجعه شود) در صورتی که ما معنی این جمله را نفهمیم در زندگی زناشویی کم آورده و به دلیل نجس بودن فرش ها و پلاس ها همیشه در حال شست و شو هستیم . پس این جا به اهمیت زبان پی می بریم که هم از هدر رفتن آب جلو گیری می کند و هم از نجس بودن دائمی فرش ها! قطعی های اخیر برق به دلیل خشکسالی است : با این که ساختار دستوری این جمله خبری است ولی کذبی بیش نیست و بر همان پیچاندن مخاطب دلالت می کند . ولی این جمله ی طولانی ( ناتوانی در احداث نیروگاه به دلیل دور خود چرخی رییس... ...گرامی و دو دستی تقدیم کردن سرمایه ی مملکت به برادران دینی دیگر کشور ها , دلیل اصلی قطع شدن الکتریسیته است) کاملا خبری بوده و فاقد حشو دستوری است. اوا مامانمینا :جمله خبری است و متشکل از یک شبه جمله ی اوا و یک منادای مامانمینا. با این حال که این جمله خبری است ولی گویای دو جمله ی سوالی و امری هم هست. مثلا وقتی بانوی گرامی خبر شگفت آوری را می شنود می گوید : اوا مامانمینا ! دستگاه دفع ادرار در انسان شامل کلیه ها , میزنای , مثانه و میز راه است که پس از تجمع ادرار در مثانه به دلیل اتساع ماهیچه های آن احساس دفع ادرار به انسان دست می دهد. انسان اولیه به دلیل این که در محیط آزاد می زیسته , هر وقت احساس دفع ادرار به او دست میداده در هر مکانی که بوده مثانه ی خود را از بند اسارت رها می کرده و به زبان ساده تر عرق بیدمشک به روتون هر جا عشقش میکشیده ج.ی.ش می کرده است. دلایلی که انسان گلاب به روتون توالت را ساخت : فرهنگ و تمدن انسان امروزی نسبت به بشر اولیه: در این برهه از زمان اگر کسی بخواهد در ملع عام ج.ی.ش کند مورد تمسخر واقع می شود. پس ساخت توالت از تمسخر افراد جلوگیری می کند. ساخت کارخانه جات سوسیس و کالباس : میکروب های موجود در روده ی بزرگ انسانهای امروزی به دلیل وجود کارخانه جات سوسیس و کالباس فعال تر بوده و مقدار گاز بیشتری تولید می فرمایند و اگر در این عصر که همه ی مردم مورد عنایت سوسیس و کالباس قرار می گیرند , دستشویی وجود نداشت و انسانها در محیط آزاد روده ی خود را از شر این گازها خلاص می کردند الان معلوم نبود چه بلایی بر سر لایه ی اوزون آمده بود. البته شایان به ذکر است که بعضی از انسانها در این دوره به منظور زنده نگه داشتن آداب اجداد خود دست به تخلیه ی این گازها که مشتمل بر گاز متان , هیدروژن و هیدروژن سولفید است در محیط آزاد میزنند , که باید از طرف سازمان های جهانی محیط زیست و پالایندگی هوا مورد مواخذه قرار بگیرند. اختراع mp3 player: بعضی از مردم بالاخص جوانان دستشویی را محیطی امن و مطمئن برای گوش فرا دادن به آهنگ های کاملا مجاز افزایش سطح فکری مردم : در این دوره سطح فکری مردم بسیار افزایش پیدا کرده و در بیشتر اوقات آنها در حال فکر کردن هستند از آنجایی که محیط بیرون محیط مناسبی برای فکریدن نیست آنها به دستشویی پناه برده و در آنجا به تمرکز عمیق فکری می پردازند و حتی در برخی اوقات به حالت خلسه هم فرو می روند! تمرین آواز : در گونه ی نر یکی از جانداران روی زمین به نام انسان مشاهده شده است که دستشویی و حمام را محلی مناسب برای آوازخوانی انتخاب کرده است. تخلیه ی اشک و استفراغ : گاهی زنان به دستشویی برای اشک ریختن در مواقعی که با شوهرانشان اختلاف پیدا می کنند یا تخلیه ی محتویات معده در مواقعی که نی نی در شکم دارند پناه می برند نبادولیدن(و.ت)مصالح چینی به روی دستشان : حتما وقتی خودتان در حال انجام عملیات مقدس والفجر هستید به طور تصادفی یا عمدی متوجه شده اید که روی سنگ دستشویی این جمله ی قابل توجه حک شده است : MADE IN CHINA پذیرایی هر چه بیشتر در مهمانخانه ی 1.۱.3: از آنجایی که کارکنان شخیص, شریف , عزیز , معتمد و محترم ۱.۱.۳ از تمام وسایل پذیرایی برای مهمانان استفاده می کنند , دلشان نیامده است که سوراخ دستشویی را برای فروبردن کله در آن از قلم بیاندازند. و در این جا یک سوال در گوشه و کنار ذهنم ورجه ووورجه می کند : آیا این عدالت است که برادران دینی ما مخصوصا برادران ع.ر.ا.ق.ی از این همه امکانات تفریحی , رفاهی محروم بمانند؟ پس باید در اینجا به بعضی ها که با فروش نفت بی زبان و خرید مصالح چینی و فرستادن آن به صورت کاملا مجانی برای برادران دینی آنها را از داشتن چنین نعمت الهی(wc) بهره مند کرده اند آفرین گفت. آفرین آفرین (مثل ناصر ممدوح بخونید) کلیاتی چند درباره ی این فرهنگ: در جوامع بشری زبان یکی از راه های ارتباط میان آدمیان است . ولی زبان پتانولایی از این امر تبعیت نمی کند زیرا اولا این زبان میان جوامع بشری و دیدویی مشترک است ولی زبان آدمیان مختص خودشان است و نمی تواند بین انسان و دیگر جوامع از جمله حیوانات , گیاهان و دیگر ماسوا ارتباط برقرار سازدو ثانیا زبان به وجود آمده میان انسانها توسط یک فرد ابداع نگردیده بلکه عده ای بیکار از انسانهای اولیه آن را اختراع کرده و زاد بر زاد(نسل اندر نسل) و طی قرون به تکامل رسیده است ولی زبان پتانولایی توسط یک فرد ابداع گردیده و فقط در یک مرحله ی زمانی تکامل یافته است نه در گذشت قرنها.لازم به ذکر است که تحلیل دستور زبان فارسی در پست های بعدی به نگارش در می اید.(coming soon) کلمات زبان پتانولایی که ترکیبی از زبان های دیدویی , نولی , فارسی و انگلیسی هستند توسط زهرایان ابداع و به ثبت جهانی رسیده است. نا گفته نماند که سحر هم تا حدودی زهرایان را در این امر یاری فرموده اند. موارد استفاده از زبان پتانولایی : ۱- سر کار گذاشتن اشخاص در صورتی که آنها هیچ گونه اطلاعی از این زبان نداشته باشند. ۲-استفاده از برخی کلمات این زبان به منظور خنداندن مردم در صورت خنده دار بودن تلفظ کلمه. مانند کلمه ی بادوریدیلام (با تشدید روی دال اولی خوانده شود) ۳-به دلیل مورد ظلم واقع شدن شماسخنی در بیخ گلویتان گیر کرده و به هیچ وجه حتی با فرو بردن منقاش و انبر در حلقوم برای بیرون اوردن آن رفع نمی شود و تنها با گفتن سخنتان به صورت مستقیم به مخاطب مورد نظر بیرون می آید.در صورتی که شما حرفتان را مستقیم و خالی از هر نوع ایهام به مخاطب مورد نظر بزنید ممکن است به ۱.۱.۳ اطلاع به عمل آمده و مورد پذیرایی با شکوه آنان در آبخنک خانه و به طور مثال(جدی نگیرید فقط مثال تذکر مولف: این فرهنگ نامه در جهت اعتلای هر چه بیشتر فرهنگ و زبان دیدویی تدوین گردیده و در صورتی که خواننده , این زبان را به کار برده و مورد ضرب و شتم و ضربات فنی و رزمی مخاطب قرار گرفته مولف هیچ گونه مسئولیتی را در قبال آن بر عهده نمی گیرد.! نشانه های اختصاری به کار برده شده در فرهنگ واژه و.د : واژه ای که فقط در زبان دیدویی وجود دارد و.ن : واژه ای که فقط در زبان نولایی وجود دارد و.ت : واژه ی ترکیبی :وازه ای که ترکیبی از دو یا سه زبان است س : این واژه توسط سحر گفته شده است ت : تاریخچه ی واژه :(مختص واژه های و.د و و.ن) : توضیح مختصری در باره ی چگونگی به وجود آمدن واژه ب : بن واژه : (مختص واژه های و.ت ) :این واژه قبلا در چه زبان هایی وجود داشته است فرهنگ واژه دیدو : (didoo) . و.د . جانداری گرد و پشمالو در رنگ های متفاوت , دارای دو چشم در پایین سر و فاقد دهان , بینی و گوش (شمایل مبارک دیدوی آبی را در زمینه ی وبلاگ مشاهده می کنید) . ت: زهرایان زمانی که طفلی بیش نبوده و تازه دهان به سخن گفتن گشوده بوده , از چیز گرد و پشمالو بسیار خوشش می آمده و به آن ایدو , دیدی و دیدو میگفته است و سرود ملی دیدویی در بازی chuzzle delux خوانده می شود. در مواردی به افرادی که چه در صورت و چه در سیرت بامزه , با نمک و گوگولی هستند دیدو می گویند. زهرایان نمونه ی تا به حال مشاهده نشده ی دیدو است. نول : (nool). و.ن . من در آوردی . از خود در آورده . یهو پس کله ی آدم زده . کارهایی که برخی افراد و شاید هم رییس ـــــــــــ های(جا خالی را جمهور بخوانید) مملکت یهو پس کله یشان می زند و بدون برنامه ریزی قبلی مردم را غافل گیر می کنند و موسبب بدبختی آنها می شوند مانند دور خود چرخیدن و فراموش کردن احداث نیروگاه و خداحافظی با برق در کل کشور یا یارانه برداری پتا :(peta) . و.ن .هم زده. مخلوط.ترکیب.افرادی که اخلاقشان مخلوطی از ترس و نارضایتی است مانند برخی مردم نواحی غرب خاورمیانه (شامل ا.ی.ر.ا.ن)که از خیلی چیزها از جمله......ناراضی اند ولی به خاطر اینکه ترسو و بزدل اند(نه همه یشان) بر لبهایشان مهر خاموشی زده اند(استامپش کجایی بوده؟) شاید هم دندان درد دارند و به این دلیل نمی توانند دم از شکایت بگشایند! ت: از قضا روزی مراسم آشپزان در خانه ی مادربزرگ زهرایان بوده و خویشان هم در حال هم زدن آش! شخصی پایش به جایی گیر می کند و در شرف پرت شدن بوده است پتانولایی : (petanoolai). و.ن. مخلوطی از زبانهای من در آوردی. ت: زهرایان در حال مصاحبت با یکی از خویشان خویش بوده است که از یکی از کلمات من درآوردی اش استفاده کرده و خویش در عجب مانده که این چه کلمه ایست؟ و زهرایان برای اینکه جلوی او کم نیاورد و سوال او بی جواب نماند گفته : پتانولاییه! بادولیدن :(badoolidan).و.ت. باد کردن , روی دست ماندن , زیاد آمدن ب : ترکیب از زبانها ی پارسی و دیدویی: در زبان پارسی معمولا مصدر شامل فعل ماضی ساده+ ا + ن است و در زبان دیدویی حرف دولی فعل می سازد :باد + دولید = باد کرد -----> بادولیدن=باد کردن یاث : (yauth).و.ن. عملیاتی است شبیه عملیات فتح المبین ولی بین دو یا سه زن صورت می گیرد (بیشتر از این زشته توضیح بدم طوری نیست اگه نفهمیدی) ت : زهرایان و سحر هنگام بازگشت از اردوی مشهد در قطار توسط سیم (مخفف...)مورد توهین و تهمت قرار گرفتند و به دلیل نفرین ایشان(زهرایان و سحر) نزدیک بود سیم از تخت قطار بر زمین افتد که هنگام افتادن گفت: یاث! بادوریدیلام : (baddooridilam) . و.ن. . باد داره دلم . گلاب به روتون نفخ کردم . ت:متاسفانه به دلیل داشتن مطالب مستهجل از گفتن تاریخچه معذوریم. ایثیندیرین : (ithindirin) . و.ن. در زبان پتانولایی برای ابراز خوشحالی یا شگفت زدگی به جای این که بگوییم هوراااا یا آخ جون میگوییم ایثیندیرین . عملیاتی است که در.........انجام می شود و گاهی به آن عملیات فتح المبین یا .... برداری نیز می گویند(اینم طوری نیست اگه نفهمیدی) ت: برگرفته از همان آهنگ قدیمی دیریدی دیدیم دیریدیدی دین دیدیرین است که در عروسی ها خوانده می شود. بوکشول : (bookshool) . و.ن. س . مسحور شده , جادو شده , مملکتی که توسط جادوگرانی سحر شده و ثروتش به باد فنا میرود. ت :در خاطرم نمی گنجد که چرا این واژه یهو از دهان مقدس سحر بیرون پرید؟! پیشمل:(pishmal) . و.ت. جانوری است که اغلب در کنار جفتش زندگی می کند و زندگی زوجیتی دارد . خوراکش ماهی پلو با شوید , ماکارونی و انواع خورش شامل قورمه سبزی , خورش کرفس و...., علاقه ی شدیدی به عشوه و ناز نشان می دهد و در صورتی که از دام شما به دلیل پاره بودن توررتان گریخت می توانید از این ویژگی وی استفاده نموده و آن را دوباره به دام بیاندازید. تمام خصوصیات اخلاقی و روحی این جاندار شبه ی بی مانندی به گاو است و تنها تفاوت آن با گاو در شکل ظاهری پیکر و ویژگی های فیزیکی است جول بیل :(jool bil). و.ن. جوراب , پاتابه , پا پیچ , پا پوش . پارچه ای است پشمینه و اخیرا هم نخینه که به منظور گرم نگاه داشتن پا به دور آن می پیچند. البته جول بیل های امروزی بیشتر به دلیل زیبا سازی پا به کار می روند تا عایق کاری آن. زیرا برخی از پاها اشکال ناموزون و چه بسا خنده داری دارند که با مشاهده ی آنها فرد دارنده , مورد تمسخر یا شاید هم خنده های پنهانی واقع می شود اما شاید در آینده از جوراب به عنوان داروی بیهوشی در بیمارستان ها و شاید هم در تیمارستان ها استفاده شود.زهرایان از معدود افرادی است که وقتی از خنده کم می آوردبه انگشتان پا به ویژه شست هایش نگاه می کند. ت: روزی زهرایان و سحر آهنگ سفر کردند که در بین راه برای قضای حاجت و ادای بندگی ایستادند. هر دو در حال عرض ادب به پیشگاه خداوند و مسجود درگاه الهی بودند که ناگه زنی بر آنها گذشت. زهرایان که تازه از سجده برخاسته بود چشمش منور به پاهای نورانی زن شد . در خور بیان است که پیشگاهِ استخوانِ شستِ پا دارای بر آمدگی ای است که در برخی آنقدر بزرگ است که وقتی پاها جفت می شوند موجب ایجاد یک شکل /\(هفت) بین انگشتان شست می شود و برآمدگی ها سر بر یکدیگر می سایند.در این زن این برآمدگی شست به گونه ای بود که موجب ایجاد یک /\(هفتِ) بزرگ بین شست های پا شده بود به طوری که آنها یک متر از هم فاصله گرفته بودند.وقتی زهرایان نظاره گره این صحنه بود از بس بخندید نمازش بشکست چنان که تو گویی شیشه بشکنند شیطان پسران(بر وزن پولاد کوبند آهنگران!) سحر که آن طرف تر در حال نمازگزاردن بود, این صحنه را به هنگام قنوت دیده و گویا دعای قنوتش بدین وصف بوده است : خدایا کاش زهرا هم شست پای این زنه رو ببینه و از خنده خفه بشه. زهی خیال غافل که زهرایان قبل از او نگاه دارنده(بیننده) بوده است . وقتی زهرایان و سحر از درگاه ایزد بلند مرتبه مرخص گشتند , خنده بود پشت خنده که از لبان آنان سرازیر می گشت! زهرایان به سحر گفت : اِنگار با کَپه بیل زده بودن رو شستش جالب اینجاس که یه وَری باد کرده بود! سحر: بــــــــــــــــــــــــــــــــــاور کن! پس از آن پیشامد زهرایان پی به اهمیت زیاد جوراب برد (به طوری که عدم وجود آن می تواند موجبات شکست نماز را فراهم آورد) و در فرهنگ واژه ی پتانولایی جایی برای آن در نظر گرفت که ابتدا واژه ی جوراب را به جوبول من بعد به جول بیل (چون با بیل زده بودن رو پاش) دگرگون ساخت! تا اینجا چند کلمه ی اساسی را برایتان به رشته ی تحریر در آوردم تا بعد ببینم اگر حالی بود بقیه اش را هم می نویسم ادامه دارد(to be continue) در گردش مهر و مه در کاهکشان آفرینندگار گمارد: پنج دل آسا در زمین جهان زهرایان دلاویز پنج نفر در این دنیا شده است که من ابتدا به معرفی کامل ایشان پرداخته ایضا دلایل روشن خویش را برای دلباختگی به این افراد باز گو می نمایم. معلوقات(افراد مورد علاقه واقه شده ,بر وزن مفعول با جمع الف و ت) 1-سحر:من قبلا توضیح مختصری در مورد ایشان داده بودم ولی اینجا به معرفی مجدد و کماکان در خور ایشان می نمایم: نسرین میرزایی ملقب به سحر, متولداسفند1370 ,همکلاسی , هم فکر , هم شیوه , هم سیرت, هم صورت و تا حدودی هم سن من 2-سر کار خانم یوسفیان : دبیر محترم و بسیار عزیز اینجانب در درس ادبیات 3- علامه ,پژوهشگر نامی , طنز نویس , روزنامه نگار چیره دست , استاد بزرگ علی اکبر دهخدا 4-حسین کرد شبستری یا حسین نامه 5- پدر رمان نویس مدرن ایران و صاحب اثر جهانی بوف کور (ولی وغ وغ ساهابش یه چیز دیگس!) صادق هدایت دلایل من برای دلباختگی به این افراد: 1- سحر :به اعتقاد بنده اگر سحر یا همان همزاد من در عرصه ی وجود نبود استعداد های من در زمینه های له کردن مردم از خنده ابدا شکوفا نمی شد که هیچ هم اکنون من به فردی........(ااااا خانوم عفت کلام داشته باش) تبدیل شده بودم! 2-خانم یوسفیان : من به دو دلیل شیفته ی این دبیر گرامی هستم : 1- سر کار خانم یوسفیان بسیار گل بوده و روی همه ی رزها , اقاقیا ها, نسترن ها , گلایل ها , ....را در حد مطلوب کم کرده اندچون ایشان به دلیل تشابه فامیلی به من ارادت ندارند{مانند بعضی از دبیران که به دلیل تشابه فامیلی با برخی دانش اموزان , هی لی لی به لا لای آنها میگذارند مثلا فامیل هاشمی(البته فقط مثلا 2- ایشان تنها دبیری هستند که نام خانوادگی من را درست ادا می کنند یعنی خانوم یوسفی (نه مثل بقیه ی دبیران که به من می گویند خانوم یوسفیان) البته در بعضی موارد شنیده شده که سر کلاس من را به اسم کوچک (زهرا) نامیده اند که این مطلب موجب نزدیکی هر چه بیشتر من و ایشان شده است 3- علامه علی اکبر دهخدا : ( سحر یه لحظه چشاتو ببند) ایشان یکی از همزادان من است (حالا چشاتو وا کن) که من در طنز نویسی....طنز نویسی که نه...له نویسی از نور قلم ایشان بهره ها برده و چون فسفرسانس داشته ام کمی از این نور را در خود ذخیره کرده ام . من همیشه برای ایشان احترام خاصی قائل بوده , هستم و خواهم بود زیرا به نظر شخصی من ایشان یکی از کسانی است که با قلم خویش راه رسیدن به آزادی را هموارتر کرده و در دوره فلاکت باری که خون مردم را در شیشه می کرده اند(که البته الانم هیچ فرقی نکرده) می زیسته اند و با طنزنویسی خود نقش بسزایی در بیداری این مردم خون در شیشه داشته اند و مثل برخی مردم امروزی نبوده اند که حنا بر دست ها گذارده(حناش هندی بوده؟) و نشسته اند تا هر کس و ناکسی که از راه می رسد مملکتشان را به تاراج برده و هر نوع پی اعم از پی گاو, گوسفند , شتر, بوفالو, گاومیش و بالاخص پی بدبختی را بر بدنشان بمالد! البته ایشان با تدوین گنجینه ی ارزشمند فرهنگ واژه ی زبان ملس پارسی دین خود را تمام و کمال به این سرزمین ادا نموده موجبات ستایش خویش توسط امثال من را فراهم آورده اند. من در این وبلاگ هم از کلمات پتانولایی و هم از واژه های اصیل وغیر عربی و غیر مصطلح پارسی بهره ی زیاد برده ام که برای درک بهتر شما وبهره وری هر چه بیشتر از این وبلاگ فرهنگ نامه ی پتانولایی را در پست بعدی می گذارم ولی از گذاردن واژه نامه ی دهخدا معذورم چون اولا من اگر بخواهم محتویات این کتاب گرانبها را توسط تایپیدن و گذاردن در وبلاگ به نمایش بگذارم باید اول سر انگشتان خویش را از تاول سرویس کرده و بعد کیبورد عامل را درون سطل آشغالی بیندازم , دوما شما با خرید کتاب های کامل این مجموعه هم روح استاد دهخدا را شاد ساخته اید و هم کمک مالی قلنبه ای به مدیر انتشارات این مجموعه کرده اید. لازم به ذکر است که من از این استاد بزرگ پند های بسیاری آموخته ام (به قول بعضیا : ما جلو شما درس پس میدیم)که یکی از آنها انتقاد در لفاف طنز است. از خدای منان هم خواستارم تا من را یاری فرموده که راه ایشان که همان آسفا لت کردن ....تصحیح میکنم... هموار ساختن جاده ی آزادی است را ادامه بدهم همه با هم : دخو جون دوست داریم! 4-حسین کرد شبستری : اگر چنین فردی در عالم (حالا واقعی یا تو داستان فرقی نمیکنه)وجود نداشتند من همیشه در صحبت کردن و سر مردم را بردن کم آورده و موجب شرمگینی جامعه ی دیدویی میشدم . در همین جا از ایشان به دلیل مددشان در حرافی بنده سپاسگزاری میکنم. 5-صادق هدایت : اسم انتقاد فرهنگی- اجتماعی در پوشش طنز ابتدا این نبود ,اول اسمش صادق هدایت بود , که جمعی از کباده کشان قلم به دلیل این که مردم ماهیچه های آرواره ایشان تقویت شود اسمش را گذاشتند انتقاد فرهنگی- اجتماعی در پوشش طنز . اگر این شخصیت برجسته ی فرهنگی نبودند داغ نکوهش ترک ها و عرب ها بر سنگفرش دل ما زده می شد و از آنجایی که سنگفرش دل ما از نوع مرمر است وجود داغ بر آن خیلی ضایع بود و افت کلاس محسوب می شد. هدایت فقط نام خانوادگی وی نیست ! بلکه خط مشی زندگی اوست . اگر کتاب وغ وغ ساهاب این نویسنده ی عالی رتبه نبود بنده از طنز خوشم نمیامد و خوش نیامدن بنده از طنز همانا و افتتاح نکردن بوکشولستان همانا (خلاصش کنم :بدبخت میشدین) پس متذکر می شوم که یکی از عوامل پشت صحنه و مسبب افتتاح این وبلاگ همین آقای هدایت بودند که من را بس هدایت کردند! و بر اساس نظر شخصی من علت مرگ ایشان به هیچ وجه خودکشی نبوده است و ایشان اگر همزاد من نباشند الحق همزاد امیرکبیر هستند! اگه بدونی من و سحر تا چه اندازه صمیمی هستیم , شادروان میشی! پارسال(۱۳۸۵) بود که من به اول دبیرستان مشرف شدم اونم تو چه مدرسه ای! من و سحر که همزاد همدیگه هستیم و از نظر سیرت شباهت مفرطی به یکدیگر داریم(البته بعضیا میگن قیافاتونم شکل همه), به دلیل فقدان دوست در دوران فلاکت بار راهنمایی و دبستان به افرادی بی جنبه و بسیار (عرق نعنا به روتون ) شاسکل برای دوستی روی آورده بودیم تا اینکه با ورود به دبیرستان و بالاخص سال دوم متوجه تفاهمات و نقاط مشترک یکدیگر شده و پیمان مقدس زناشوییی.....اااااا ببخشید پیمان مقدس دوستی بستیم.بارزترین ویژگی مشترک من و سحر همان خندیدن و خنداندن مردم است که در این زمینه به نتایج چشمگیری دست یافته ایم! مشروح نتایج: 1-اختراع زبانی فصیح , بلیغ , شتیت و شیوا به نام زبان پتانولایی (احترام بگذارید (با لحن کارتون داداش کایکو بخونید)) 2-کلنگیدن , پی ریزی و ساخت و احداث دیدو خانه (همون درخت توت خودمون) (این ساخت و سازا از این درپیتی ها نیست که جناب آقای احمدی اسقاط در سفر های استانی خود به ان اشاره می کردند) 3-اختراع وسیله ی ارتباط با خرزوخان(khorzookhan) البته به غیر از گرده نخود 4-مهمترین دستاوردمان: اسباب لهیدگی مردم از خنده شدیم(کمک بزرگی به کارخانه های رب سازی و آب لیمو سازی کشور کردیم) 5-....لازم به ذکر نیست هم اکنون هم در حال اخذ گواهینامه ی پایه یک از سازمان جهانی بولدوزر هستیم تا خراب کنیم کاخ احساسات افرادی که در زبان پتانولایی ......(ااااا خانوم عفت کلام داشته باش) نامیده میشوند این جمله ی پاک و مقدس بنا بر گفته ی حضرت سحر باید در تاریخ ثبت شود: مگه دباغی باز کردی؟ سحر جونم هیچوقت یادم نمیره وقتی پوست دستت مثل برزنت جر خورده بود و منم این جمله رو بهت گفتم و تو هم له شدی به امید روزی که تمام حسودان , بدخواهان و دشمنان ایشان(زهرایان و سحر) با دیدن موفقیتشان دریچه های سینی قلبشان که مانع برگشت خون از سرخرگ ها به بطن ها میشود جرواجر شود همه با هم: تا زنده ایم شرمنده ایم!؟ اول از همه بگویم که کلنگیدن در زبان پتانولایی به معنی کلنگ زدن یا افتتاح کردن است , در مورد زبان پتانولایی هم در پست های بعدی مفصلا شرح داده خواهد شد در دولت های قبلی آقای پشمنجانی(ماشاالله چقدرم پشم داره!) زیاد میکلنگیدند در این دولت اخیر هم که آقای احمدی اسقاط (متخلص به محمود) برای کلنگیدن نیازی به کلنگ نداشتند چون دماغ شریف جنابعالی نمونه ی مقدس کلنگ بود چه کسی یا چه کسانی این افراد شریف یا احیانا کثیف را به کلنگیدن تشویق می کرده اند فقط داننده ی عالم غیب و شهود می داند و بس! ولی کلنگیدن وبلاگ بوکشولستان که دیدو نامه را با شرح جزییات تفسیر می نماید, مدیون تشویقات بجای و شاید هم نابجای دوستانی چون سحر (با سحر ماه رمضان اشتباه نشود این سحر همزاد جنی و آدمی زهرایان است)و داداشی جونم و آقای اورانیوم (بهترین آدم رو زمین) و دوست عزیز و گرانقدری به نام استعاری حمه ی آدامس های بادکنکی (همه باید حمه خوانده شود)است. حمه ی آدامس های بادکنکی یکی از دوستان شوخ طبع و البته بسیار جدی بنده است که بولدوزرچی ماهری هم هست و همیشه در حال تخریب کاخ احساسات اینجانب با بولدوزر بوده و با تشویقات خود موجبات وبلاگ نویسی بنده را فراهم آورده البته شایان به ذکر است که ایشان با شیوه ی خود به تشویق من پرداخته! که ما به یکی از پندهای ایشان اشاره میکنیم:نوشته های تو به درد لای جرز هم نمیخوره چه برسه به درد لای.....(با اندکی تصرف)و چون من اصلا ادم کله شق,یه دنده,مغز خر خورده و پارادوکسی نیستم انشاالله با تشکر از پدر و مادر گرامی که علی رغم به لرزه افتادن تنشان و به گیز گیز افتادن سرشانبه خاطر برق و تشعشع نوشته های اینجانب و شاید هم کور کردن چشم برادران در باطن اجانب رخصت وبلاگ نویسی را به بنده ی حقیر عنایت فرموده اند.فلهذا داشتن دختری چون زهرا ورپریده صبر ایوب می خواهد و مرد کهن! و من الله توفیق زهرایان![]()
![]()
![]()
![]()

.زین جهت که سحر جان در خواب گران به سر همی برد
از این رو که سحر پاسخش همی نیاورد
رد
نمیاورد که رفیقش نارفیقی کرده و نه
بین چی مینالم
،سیستم هرهر و کرکر
با حاجی را میندازی که
چـــــــــی؟که اندکی زمونه بی پدر و مادر به مضاق حاجیت خوش بیاد
(لاکردار سر انگشت حاجیت از این پیغوم
اس مس دگرگون کرد)
![]()
![]()
و بس بخندید آب ز دیدگان پرفروغش
دل و روده اش نزدیک همی آمد
که بیرون ریزد.
احوال دیوانگان
نگارنده: زری حفظ الله
دِهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!![]()
![]()
![]()
سوراخ گوشتو ارائه بده : فنای ناز شست پاتیم با نظر 
![]()
![]()
![]()
از وقتی این خبر ز اخبار شنیدن![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




![]()


![]()


و هم زبان دیگر هم وطنانتان. و اگر شما آن را به طور کامل فرا بگیرید و به مقتضای زمان و مکان آن را به کار برید , در بسیاری از موارد در حکم فرشته ی نجات , اسفالت صاف کن و از همه مهم تر پرکننده ی جیب برای شماست. زیرا که اگر شما بدانید چگونه از این نعمت بهترین بهره وری را ببرید در کف شما موم است سنگ خارا
ولی اگر شما این نعمت را در هر سمت و سویی که عشقتان می کشد بچرخانید و هر اراجیفی که دلتان خواست تقدیم کنید و اصلا برایتان مهم نباشد که مخاطب کیست و دوراین جمله ی : هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد را با رژ لب مامان........ببخشید...با مداد قرمز خط بکشید , در آن زمان همین زبان است که یاری دهنده ی عزرائیل رحمت الله علیه می شود و سرتان را به دستان باد سپرده و زبونم لال...نه...کیبوردم لال..! شما را پی سپار اون جهان می کند! ![]()
وقتی شما می خواهید مخ باباهه رو بزنیدو در اصطلاح عام او را بتیغید(تیغ بزنید) زبانتان مانند یک اسفالت صاف کن در دستانتان بوده و باهاش مخ باباهه رو صاف می کنید!
اگر شما با یکی از کارکنان کوشای 1.1.3 به مصاحبت نشسته باشید متوجه شده اید که آنها چگونه از این زبان بهره برده و با ظرافت و شاید هم خشونت تمام حرف های زیر زبانتان را کشیده و عیب و هنرتان را اشکار می کنند. پس اینجاست که پی می بریم چه خوش گفت سعدی پاکزاد که تا مرد سخن نگفته باشد, عیب و هنرش نهفته باشد![]()
![]()
![]()
این جمله خبر از شگفت زدگی بانوی گرامی می دهد . وقتی که شوهر ذلیل از او انتقاد می کند با لحن خصمانه می گوید : اوا مامانمینا یعنی بیشین بینیم بابا
پس جمله امری است و دستور به نشستن شوهر میدهد. و وقتی ایشان خبری در رابطه با مامانشینا می شنود برای مطمئن شدن از درستی حقیقت می گوید : اوا مامانمینا؟؟؟
پس این جا جمله پرسشی است.
ولی در جوامع امروزی انسان بنابر دلایلی مکانی به نام دستشویی , توالت, wc , زورخانه و (اگر عملیات والفجر شدید باشد) توپخانه را به وجود آورده است.
شناسایی کرده و به مدت 3-4 ساعت برای گوشیدن آهنگ در آن سکنی می گزینند.![]()
![]()
![]()

) شکنجه خانه شوید پس زبان شتیت پتانولایی به شما کمک کرده تا به صورت غیر مستقیم حرف بیخ گلویتان را به مخاطب زده و بی دردسر و بدون رفتن به مهمان خانه ی ۱.۱.۳ همچین دلتان خنک شود.
ت: زهرایان از هنگامی که پا به دبیرستان گذاشتند در مواقع مختلف از کلماتی در نطق هایشان استفاده می کنند که معنیشان را در آن موقع فقط حکیم مطلق می داند! و این کلمات به قول معروف من در آوردی هستند.
که زهرا هول می شود و می خواسته بگوید بپا! می گوید پتا!
این قضیه چون در هنگام هم زدن آش بوده معنی این کلمه را هم زده یا مخلوط گذاشته است.![]()
ولی روزی زهرایان و سحر در خیابان قدم می زدند که سحر به زهرایان گفت : چرا این روزا حواس پرتی گرفتی؟ زهرایان هم با ادا در آوردن منگوله ای گفت : فکر کنم بوکشول شدم!
و یک روز هم زهرایان به جای نوشتن منابع بوکسیت در امتحان جغرافیا به اشتباه نوشت منابع بوکشول که اسباب لهیدگی دبیر جغرافی شد لازم به ذکر است که به این دلیل نام این وبلاگ را بوکشولستان نهادیم که با مطالبش شما را جادو می کند!!!![]()
.در اغلب موارد دیده شده با وجود عقل ناچیزی که در کلّه دارد به دلیل قدرت بدنی زیاد به بهره کشی و زورگویی به جنس مخالف پرداخته است که باید متحمل اشدّ مجازات گردد. ب : در زبان پارسی به این جانور نام پسر یا مرد اطلاق می گردد
, از آنجایی که زهرایان ذهنی فعال در دگرگون سازی واژه ها دارد
, ابتدا واژه ی پسر را به پیسر(pisar) سپس (pishar) و بعد پیشل(pishal) و در نهایت به پیشمل(pishmal) دِگر روی ساخته است. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




![]()
![]()
)}بلکه ارادتمندی ایشان به دلیل علاقه مفرط من به درس ادبیات بوده و لاغیر![]()
![]()

حالا بماند که چه اتفاقاتی تو اون مدرسه افتاد و باعث شد من از دوستای قدیمیم دور بشم چون توضیح آنها نیاز به تفسیر دارد و اگه هم بخوام توضیح با تفسیر با شرح جزییات بدم باید دهن حسین کرد شبستری رو از بیخ و بن سرویس کنم پس خیلی خلاصه و مختصر میگم چجوری من و سحر تا این حد صمیمی شدیم بلکه عبرت آیندگان شود: 
به سفارشات ایشان دیده منت نهاده و به کلنگیدن بوکشولستان اقدام کرده ام.به حق الله و برکاته خداوند این وبلاگ را دور از چشم حسودان پر بدگهر و برادران پر ریش و پشم پا برجا نگاه دارد![]()


